زيستن به خاطر خدمت به خلق سعادتي است كه نيكان روزگار همواره در پي آنند و رسيدن به آن دستاني را مي طلبد به بلنداي آسمان تا از حرمت اعلاي معرفت خوشه هاي طلايي وصل را بچينند و زيبنده كارنامه خويش سازند .اگر فرصت داشتم كه كودكم را دوباره بزرگ كنم به جاي آنكه انگشت اشاره ام را به سمت او بگيرم در كنارش انگشتهايم را در رنگ فرو مي بردم و نقاشي مي كردم .اگر فرصت داشتم كه كودكم را دوباره بزرگ كنم . به جاي غلط گيري به فكر ايجاد ارتباط بيشتري مي بودم .سعي ميكردم درباره اش كمتر بدانم اما بيشتر به او توجه كنم .به جاي اصول راه رفتن اصول پرواز كردن و دويدن رابا او تمرين مي كردم ازجدي بازي كردن دست بر مي داشتم وبازي را جدي مي گرفتم .

در مزارع بيشتري مي دويدم و به ستارگان بيشتري خيره مي شدم بيشتر درآغوشش مي گرفتم و كمتر اورا به زور مي كشيدم .كمتر سخت مي گرفتم و بيشتر تآييد ش مي كردم اول احترام به خود را به او مي آموختم و بعد خانه و كاشانه اش را .

و بيشتر از آنچه كه عشق به قدرتش رايادش بدهم قدرت عشق ورزيدن را يادش مي دادم .


 

نوشته شده توسط مظلوم در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 10:9 موضوع سخنی با اولیاء | لینک ثابت